شاد با فرزندانمان....

تقديم به كودكان دلبندم: سارا , صبا و سهيل

روز معلم مبارک.

 معلمی شغل انبیاست و یکی از مشاغلی که اکنون قدر آن را بیشتر می دانم و حسرتش رامی خورم.  شغلی که با همه‌ی سوءمدیریتهای فاحشی که در جامعه است تا حد زیدی از گزند انحراف در امان مانده و نقش آن دست نخورده مانده است. در جامعه ای که میدان برای دلالان و بساز و بفروش ها باز است و علم و تعهد رنگ باخته  و جایگاه خود را نیافته از دست داده است ، معلمی با حصار بلند عشق همچنان پر از لذتهای معنوی در امان مانده است. آموزگاران عزیز هر روزتان پر از برکت و مید و افتخار باد.
11 ارديبهشت 1392

روز مادر مبارک .

مادر بر مهرت مهر عطوفت الهی حک شده و استواریت نه بر پایه ی بنیه ی  جسمی که از عشق ناب پا گرفته. روز مادر بهانه‌‌ای برای اندیشیدن به توست که عمرت را صرف رشد و تربیت کودکانت کردی .  ایثار از وجود تو زاده شد و معنا گرفت. سایه ات مستدام، دلت بی‌غم، عشقت سرشار و زندگی‌ات پر از برکت و رحمت الهی.            زن و مرد با خصلتهای ذاتی متفاوت، پیوندی ایجاد می کنن تا زندگی را در سایه ی کمال تجربه کنند و فرزندانشان سرپناهی بی نقص داشته باشند. امیدورام مردها تلاش کنند تا بیشتر زنها را بشناسند و ظرافتهای روحی آنها را با مطالعه و مشاوره بهتر درک کنند. البته که زنها هم باید برا...
11 ارديبهشت 1392

این هم از دیروز

بعد از ظهر که خوب نخوابیدم. سهیل بیدار شد. کمی اب میوه، بیسکوییت و ... . 20 تا سؤال ریاضی برای سارا باید طرح می کردم. گوشت چرخ کرده گذاشتم بیرون تا برای فردا قل قلی کنم. سهیل نیاز به شستن داشت. کمی بازی کرد . ده تا سؤال نوشتم دادم سارا حل کنه تا به بچه برسم. سوپ گرم کردم بهش دادم. صبا بیدار شد و نق و نوق. باید دخترا رو آماده می کردم که بابا اونا رو ببره نمایش. سارا با کتاب علومش اومد و خلاصه ظرف 45 دقیقه 4 الی 5 آزمایش در آشپزخانه انجام شد. البته با تم نق و نوق دو تا بچه کوچیک. بعد هم آماده کردن بچه ها. رفتن بچه ها همان و نق نق سهیل همان. نمی ذاشت جنب بخورم با این همه کار. خلاصه اون گریه کرد و من با سرعت هرچه تمام تر حلوا درست کردم و با انگش...
9 ارديبهشت 1392

گزارش پیشرفت

خوب خدا رو شکر که دوباره موتور تمرین تاتی تاتی آقا پسر روشن شده و تعداد قدمهای بیشتری برمی داره. فقط وقتی عچله داره و وقت کمه چهار دست و پا میره. این روزها با خیال راحت تری بیسکوییت و کیک دستش می دم و جرأت بلعیدنش بهتر شده. دیگه به سوش علاقه ای نداره. صبا رو به زور از مبل بلند می کنه و خودش جاش می شینه و لم میده. تو صداهایی که در می آره صدای "ج" از همه بهتر شنیده میشه. تا کسی دراز می کشه خدشو می رسونه و از سر و کولش بالا می ره . روی تخت می ایسته و زانوهاشو خم و راست می کنه و ادای بپر بپر در می آره. خودش رو رو بالشها پرت می کنه.احساس مالکیت عجیبی نسبت به ماهیتابه قابلمه و ملاقه داره. دیشب کوکوی سیب زمینی رو هم افتتاح کرد. همینطور هندوانه. &...
1 ارديبهشت 1392

یه روز شادی یه روز غم

روزهایی که شاد و بی غصه ام، غرق لذت بردن می شوم. از بچه ها ، از هوای بهاری و ... . انگار که همه ی زیباییها برق می زنند. همه ی خوبیها چشمک می زنند . و پرنده ی امید از هر گوشه ی زندگی آواز سر می دهد. ناکامی ها سرخورده ، گوشه ای کز می کنند و کینه ها و دلخوریها رنگ می بازند. اما وقتهایی که غم  به دل آدم راه پیدا می کنه، مشکلات کوچیک و بزرگ میدون می گیرند و توی ذهنم شروع به خرد کردن من می کنند. بچه ها تبدیل به دردسرهای بزرگ می شوند و  آرزوهای عقب افتاده گردن کشی می کنند. تو این دوران به تنها چیزی که فکر می کنم موقتی بودن این روزهاست. ذهن پر مشغله ی خودم رو وادار می کنم که این بیت رو تکرار کنه: چون به سر شد دولت اَیام وصل  &n...
28 فروردين 1392

تصاویر عید 92

سلام سلام سلام می دونم مشتاق دیدن عکس هستید . پس بفرمایید عکس: بقیه ی عکسها رو تو ادامه ببینید حسن پایان عکس های این پست، نقاشی سارا خانوم برای شبکه ی پویا که با دیدن هفت سین میدان مشاهیر به ذهنش رسید و کشید: ...
28 فروردين 1392

سلام به فصل بهار

سلام به تو فصل بهار که صدای قدمهات رو می شنوم. نه اصلا خودتی که اومدی. فکر کنم وجود خاکی من با تو از هر فصل دیگه ای سازگارتره. حس تازه ای دارم. امیدوارم تو بغچه ت سوغاتی های خوبی برام باشه. خدای بهار. شکرت می کنم. امسال هم مثل همیشه به ما برکت بده. سلامتی ، فهم ودانش ، محبت و عشق و هر چه خوبی ماورایی است روزی مان کن. خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرم. از این بابت خوشحالم. درسته باید خرسند بود نه نگران نه متأسف. خدایا کمک کن تا آدمهای حقیر نه خوشحالم کنند و نه غمگین. نه محبتشان را داشته باشم و نه نفرت. یاری ام کن تا آنگونه باشم که تو می پسندی. شاید این آخرین یادداشت 91 باشه پس جا داره از همه ی اونایی که برای خوندن نوشت...
27 اسفند 1391

روزهای پایانی سال 91

سارای عزیزم! خوشحالم  بالاخره اعتماد به نفس ورزشی ت رو به دست آوردی و تو آخرین رنکینگ از دو نفر بردی. دفعه ی پیش هم حرفهای امیدوارکننده ای از مربی ها شنیدی. دو تا از دندونای شیریت رو پر کردی. دفعه ی اول همکلاسی هات حسابی ترسونده بودنت. اما تجربه ی خوبی بود تا تحت تآثیر حرفهای دیگران قرار نگیری و پیش داوری نکنی. صبا خانم شما حسابی شیرین زبونی می کنی و قصه ی گنجشک خاکستری رو تا از حفظ نشی ول نخواهی کرد. از فعالیتهای جدیدت هم اذیت کردن سهیل و درآوردن جیغشه. چند شبه که بستنی خوردن بعد از شام رو برنامه ی روتین کردی. دیگه از پنجره ی ماشین پیاده نمی شی و می خوای بزرگ شی. آرزوهای بزرگی داری. مثلا برات موتور بخرم خودت تنهایی بری مهد کودک. یه ر...
20 اسفند 1391

من و بچه هام

سهیل عزیزم 21 روزه که یک ساله شدی. خیلی انتظار بزرگ شدنت رو می کشم. نه اینکه از وجودت لذت نبرم. از دیدنت ، هر دندون جدیدی که در می آری، هر پیشرفت جدیدی که می کنی منو سرشار از لذت می کنه. شیرین زبونی های صبا و سارا ، مهربونی های پدر که بار خستگیش رو پشت در می گذاره و میاد خونه. همه و همه چیزهایی نیستند که از دید من خارج باشند و قدرشون رو ندونم. فقط خسته ام. شما بچه ها همه ی وقت من رو پر می کنید. همه ی فکر من رو هم. گاهی احساس می کنم توی یک جزیزه ی دورافتاده ام. حوصله هم صحبتی با اطرافیانم رو ندارم. دلم م خواد همه ی کارها تعطیل بشه تا پسرم دو ساله بشه.چند وقتی خیلی رو کنترل اعصابم کار کردم تا با حوصله ی بیشتری با بچه ها رفتار کنم. صبا خیلی خوش...
13 اسفند 1391