شاد با فرزندانمان....

تقديم به كودكان دلبندم: سارا , صبا و سهيل

مهد کودک سهیل

امروز سهیل رو گذاشتم مهد. خیلی گریه کرد. دلم نمی خواست این جوریه از هم جدا شیم. روز اول پیشش موندم. روز دوم تو دفتر نوشتم و مشغول مطالعه شدم. بهش گفتم می خوام کتاب بخونم بغلم نشین. وقتی مربیش اومد همراهش رفت تو کلاس. خیالم راحت شد . داشتم یواش یواش خودم رو اماده می کردم که برم. یه دفعه با صدای جیغش از جا پریدم. بدو بدو و گرزه کنان اومد بغلم. بعد گاشف به عمل اومدیم که یه لحظه مربیش رفته بیرون و یه مربی دیگه در کلاسشون رو بسته. خلاصه هر ترفندی به کار بردیم اروم نشد. مربیش بغلش کرد و برد تو کلاس حال هم یواش یواش باید برم بیارش.
25 فروردين 1395

عکاسی

  بالاخره موفق شدم بچه ها رو ببرم عکاسی. سهیل پسرم اولین بار بود که می بردمش آتلیه. عکاسه پسر جوونی بود که  برای خندوندن بچه ها  به شکل خنده داری میخندید. بچه ها رو هم با عبارت های آبجی بزرگه، آبجی کوچیکه و داداشی صدا می زد. عکسها خوب شدن مخصوصا سهیل. وقتی برای انتخاب عکسها رفتیم کلی خندیدیم تو هر عکسی یکی از این سه وروجک  خراب کرده بود. البته بااین حال بیستا عکس درست و درمون از توش دراومد. با تشکر از آتلیه میلاد سمنان
17 مرداد 1394

سحر

رواق منظر چشم من آشیانه ی توست. کرم کن و فرود آ که خانه خانه ی توست. دوستان عزیز. بهترین خبر رو تو این پست می شنوید. من عمه شدم. سحر پناهی به جمع ما پیوست. قدمش برای همه خیر باشه. سحرم دولت بیدار به بالین آمد   گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند. سحر بلبل حکایت با صبا کرد            که عشق روی گل با ما چه ها کرد قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس   که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست    از رهگذر خاک سر کوی شما بود             هر ن...
14 مهر 1392

بر بوی پسته آمدم...

دیگه عادت کرده بودیم به گریه های بلند بلند صبا موقع حمام کردنش و این که به زور نگهش داری لیفش بزنی و موهاش رو شامپو کنی. دیروز خواستم موهای سارا رو خودم بشورم تا شوره های سرش برطرف بشه . صبا از ذوق پوشیدن زیرپوش جدیدش که خاله براش گرفته بود به زور خودش رو چپوند توی حمام. من هم که عجله داشتم سارا رو تندتند شستم و بیرونش کردم. صبا که تا اون موقع به حال خودش رها شده بود شاکی شد که چرا اونو نشستم. بعد در کمال تعجب من روی چهارپایه ی روبروی من نشست و خودش رو برای حمام شدن تسلیم کرد."ببین گریه نمی کنم!". من هم تنش رو لیف زدم و کلی مسخره بازی درآوردم و اون هم کلی خندید. بازی ای که لجبازیهای خودش مانع لذت بردن از آن می شد و حرصم رو در می آورد. ...
8 آبان 1391

وقايع اتفاقيه

تاريخ تولد سارا جون: 6/6/84مصادف با 11 رجب ساعت تولد:10:45 صبح محل تولد: بيمارستان شفاي سمنان رويش اولين دندان در تاريخ: 2/1/85 اولين غش غش خنده: 20/8/84 اولين غلت زدن:14/9/84 اولين قدم برداشتن: 15/6/85 تاريخ تولد صبا:16/5/88 مصادف با نيمه شعبان ساعت تولد:10:45 صبح محل تولد: بيمارستان اميرالمؤمنين سمنان اولين غش غش خنده: 23/7/88 اولين غلت زدن:24/8/88 اولين دندان:13/12/88 اولين قدم برداشتن: 22/5/89 تاريخ تولد سهيل:21/11/90مصادف با ميلاد رسول اكرم ساعت تولد:6:00  بعد از ظهر محل تولد: بيمارستان اميرالمؤمنين سمنان اولين غش غش خنده: 22/2/91  :   هديه رو...
20 شهريور 1391

دندانهاي شيري سارا

از وقتي سارا به پيش دبستاني رفت، ما منتظر افتادن دندانهاي شيري اش بوديم اما خبري نشد. تا اينكه دو ماه پيش  دندانهاي دائمي اش جوانه زدند. خلاصه به توصيه دندانپزشك مجبور شديم 4 تا از دندانهاي شيري اش را به زور انبر دندانپزشكي بيرون بكشيم. ديروز كه از مطب برمي گشتيم سارا خيلي بيحال و گريان بود. دو تا دندان كشيده بود و حسابي ناز داشت تا به خانه رسيديم . همينطور كه داشتم كمكش مي كردم تا استراحت كند صبا پشت سر هم مي پرسيد "حالش خوب ميشه ؟ حالش خوب ميشه؟"با اينكه با حوصله جوابش را مي دادم . باز هم سؤال مي كرد . تا سار خوابيد و من از دور و برش كنار رفتم. تا يادم نرفته بگم كه توي مطب كنار سارا كه روي صندلي نشسته بود ايستادم تا دستش ر...
6 دی 1390

اولين جشن تولد مشترك بين خواهرها

جمعه 31 تير 90 اولين جشن تولد مشترك را براي سارا و صبا برگزار كرديم. نزديك به سه هفته قبل ذره ذره در حال تدارك ملزومات جشن بوديم. براي تزئين سعي كردم بيشتر از رنگهاي صورتي و بنفش كه به رنگ لباسهاشون بود، استفاده كنم. حتي ابتكار به خرج دادم و دوتا ريسه زنجير و دوتا ريسه فانوس با كاغذ رنگي درست كردم. كيك تولدي كه سفارش داديم به شكل كتاب بود. وسط كيك با يك رديف حلقه فلزي تزئين شده بود تا شكل كتاب رو بهتر نمايان كنه. روي يك صفحه كتاب براي سارا و روي صفحه ي ديگه براي صبا تبريك تولد حك شده بود. هديه تولد از طرف مامان و بابا براي هر كدام يك النگو بود. بقيه ي فاميلها هم زحمت كشيده بودند و هداياي قشنگي دادند.شام رو باباجون از بيرون سفارش داد كه خيلي ...
6 شهريور 1390

اولین ها

امروز می خوام از اولین هایی که با کودکانم تجربه کردم بنویسم: تاریخش رو یادم نیست. تنها بودم. نشسته روی صندلی. ناگهان ضربه های واضحی من رو به خودم آورد . غرق در شادی شدم. ضربه ها پیا پی تکرار می شد و نی نی گولوی وروجک حس مادر شدن را در من تقویت می کرد. مثل دیوانها بلند بلند خندیدم . شاید برای اینکه دیگه مطمئن بودم تنها نیستم و کسی خنده های شادمانه مرا می شنود.   توی آشپزخانه مشغول کار بودم.سارا که نزدیک ۲ سالش بود با اسباب بازی هاش بازی می کرد. از مطبخ که بیرون آمدم صحنه عوض شده بودم. کوچولوی ناقلا همه اسباب بازی ها رو رو زمین فرش کرده بود. تقریبا هیچ جای خالی پیدا نمی شد. خیلی خیلی برام لذت بخش بود. نمی دونم چرا؟ طولی ن...
22 فروردين 1390
1