شاد با فرزندانمان....

تقديم به كودكان دلبندم: سارا , صبا و سهيل

از صبا گفتن

يه روز صبا رو دعوا كردم . برگشت بهم گفت: چيه هي هي هي غرغر مي كني . من مونده بودم عصباني باشم يا بخندم. يه روز صبح از خواب بلند شد و گفت: وقتي مي گم شكلات بده ، نگو بسه! خيلي زبل و لجباز شده . همه اذيت و آزارش يك طرف  شيرين زبوني هاش طرف ديگه. چند وقتيه قاتل ر‍‍ژ لب و كيف پولم شده. يه روز كيف پولم رو خالي كرده بود و من بي خبر رفتم خريد. خواستم از خودپرداز پول نقد برداشت كنم كه ديدم هيچي تو كيف پولم نيست . دست از پا درازتر برگشتم خونه تا كارتم رو پيدا كنم. صبا خيلي دوست داره مستقل باشه. بيشتر كارهاشو زودتر از معمول ياد گرفت. اول از پا كردن كفش و جوراب شروع شد تا به شلوار پيش بندي و كاپشن و كلاه رسيد. اولش كمي آزار دهنده بود...
12 فروردين 1391

پسر پسر شير و شكر

امشب رفتم سونوگرافي. مضطرب بودم. نگران رشد بچه بودم چون وزن گيري خوبي نداشتم.گاهي احساس مي كردم قلبم توي دهانم است بالاخره نوبتم شد. دكتر همينكه پروب را گذاشت پرسيد جنسيتش رو مي دونم يا نه. گفتم نه با تعجب پرسيد نمي دوني ؟پسره. منم با ترديد پرسيدم پسره؟خوشحال شدم. هيجان تازه اي در وجودم شكل گرفت. بچه سالم بودو 32 هفته كامل سن داشت. كاملا مطابق با حالت مورد انتظار. بلافاصله فكرم رفت طرف سنت كردن و اين حرفها. درسته كه هر انساني صرف نظر از جنسيتش منحصر به فرده مثل سارا و صبا كه هردو دخترند ولي تفاوتهاي زيادي باهم دارند و در بزرگ كردن صبا كمتر به پيشامدهاي تكراري برخوردم.مطمئنآ اگر فرزند سوم هم دختر بود اصلا تكراري نبود. ولي اين حقيقت بعد از تول...
12 فروردين 1391
1