شاد با فرزندانمان....

تقديم به كودكان دلبندم: سارا , صبا و سهيل

دست خط 93

ساقيا آمدن عيـــد مبارك بادت                 وان مواعيد كه كردي نرود از يادت   خوب عيد اومد. اميدوارم كارايي كه گفتم باشه سال بعد، يادم بمونه. مثلا مي خام خواهر شوهر بشم. دانشجو بشم. توي كارم تغيير رو تحول ايجاد كنم و از همه مهمتر همراه خانواده مهارتهاي زندگي رو ياد بگيرم. باورم نميشه اين آخرين تابستونيه كه صبا مهد كودك ميره! منتظر ديالوگها و داستانهاي طنزآميز "صبا به مدرسه" مي رود باشيد. سارا يواش يواش بايد حجاب بگيره و نماز بخونه. هنوز خيلي بچه است. انگار نمي خاد بزرگ بشه. به هر حال طرحهاي از روسري، شال و چادر تو ذهنمه كه نمدونم ميشه پياده ش كرد يا...
3 فروردين 1393

بهار دلنشین

آرزو می کنم در سال جدید: - میزبان شادی در خانه هامان باشیم. - لایق برآوردن حاجت مردم دردمند باشیم که دست کمک به سمتمان دراز می کنند. - در جامعه تأثیر گذار باشیم. - سررشته سرنوشت خود را به دست بگیریم. - نه ظلم کنیم نه ظلم بپذیریم. - حقوق خود را بشناسیم. این اولین و مؤثرترین قدم در دفاع از حق است. - دروغ و رورویی را از وجودمان طرد کنیم. - مهارتهای زندگی را با هم بیاموزیم. - سرشار از انرژی، عشق و شور و ایمان باشیم. تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست راهــــــرو گر صد هنر دارد توکـــــــل بایدش          خدایا  بر جسم تلاشهایمان ، قدمهایمان، سخنهایمان ...
28 اسفند 1392

استقبال از بهار با یادی از مولانا

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی از پا و سر بریدی بی‌پا و سر به رقص آ تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ از عشق تاجداران در چرخ او چو باران آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ در دست جام باده آمد بتم پیاده گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد یوسف ز چاه ...
27 اسفند 1392

حال و هوای آخر سال

این روزها اتفاقات و تغییرات اینقدر سریع می افته که آدم از مرورشون باز می مونه. سهیل دوساله شد و هنوز با زبون اشاره کاراشو پیش میبره من هم اصلا حال ندارم غصه بخورم. در آپارتمان رو باز می کنه. . در یخچال رو هم باز می کنه. کاش زودتر از اینکه زورشون برسه  عقلشون می رسید.تا حالا دو سه باری مهد رفته و کلی بچه مثبت بوده خوب خونمون هیچ وقت بیشتر از دو ساعت تمیز نمی مونه . تا یه خرابکاری رو جمع می کنی با یه دست گل جدید روبرو می شی  که به آب  دادن. گاهی احساس می کنم زمانی برای نفس کشیدن ندارم. همش دارم شوک مغزی می شم. خلاصه اینکه بچه اند دیگه چه میشه کرد. 10روز تمام درگیر سرماخوردگی وحشتناک ویروسی بودم. حسابی خسته شدم. کلی&nb...
16 اسفند 1392

حق مدیریت

دارووی برای سیستم بیمار مدیریتی کشورمون ندارید؟! نظر بدهید تا وقتیکه حق مدیریت ها به صندلی ها داده می شود اوضاع بهتر نخواهد شد. مدیری باید حق مدیریت بگیرد که برنامه دارد.؛ فکر دارد؛ بهره وری دارد. الان بعضی مدیران میلیونی حق و حقوق و مزایا دریافت می کنند و با سوء مدیریت میلیاردها خسارت به دولت وارد می کنند. هیچ می دونستید آیین نامه ای به نام آیین نامه انتصاب مدیران در وزارت بهداشت وجود دارد؟!!!! اما فقط وجود دارد. عمل نمی شود. خوشحال می شم در این بحث شرکت کنید.
8 دی 1392

دوستان وبلاگ نویس من

قابل توجه ماماناییکه وبلاگ می نویسن. عزیز جون وبلاگت رو خوشگل کردی بادکنک متحرک گذاشتی ولی اینترنت کند می باشه و من نمی تونم  ببینمت آخه
8 دی 1392

هی چی بگم

صبا از شنبه حالت تهوع داشت. امان از دست بعضی دکترا! داروی سرماخوردگی! دیفن هیــدرامین! آنتی بیوتیک برای بیماری ویروسی! خلاصه آخر دیشب از داروخانه سرم گرفتم، تو ترافیک معطل شدم، پارک ممنوع جریمه شدم ، صبــا کولی بازی در آورد و خون و خونریزی راه افتاد. خلاصه جون به لب شدم. پزشکان عزیز چرا آنتــــــی بیوتیک! مگه نه اینکه اگر مقاوت دارویی ایجاد بشه برمی گردیم به عصری که هنوز پنی سیلین  کشف نشده بود!!! پلیس محترم . من کجا پارک کنم آخه. جلوی داروخانه ی شبانه روزی شهر تابلوی پارک ممنوع است! جای پارک تا فاصله ی 200 متری خیابان اصلی و خیابانهای فرعی نیست. شما بگو کجا پارک کنم تا بتونم دو قلم دارو بخرم.چرا به اونایی که دوبل پارک می ...
26 آذر 1392

یادداشتهایی از کتاب

حیفم اومد جملاتی از کتاب فوق العاده ی "تربیت بدون فریاد" رو ننویسم. پس با هم بخونیم: رنج و سختی اغلب مهم ترین عامل سرعت بخش تغییرات بزرگ است. همه ی ما سختی رو تجربه کردیم . گاهی فکر می کردم چرا من ؟  احساس می کردم مسؤولیتی بیش از حد توانم رو دوشم قرار گرفته. به راحتی دور و بری هام ما حسرت نگاه می کردم. اما حالا کاملا برعکس فکر می کنم. من عاشق همه ی سختی هایی هستم که تا حالا تحمل کردم. عاشق خدایی که توفیق اجباری نصیبم کرد. هرگاه تسلیم واکنش هیجانی ناشی از نگرانی شویم، دقیقا به ایجاد همان شرایطی کمک می کنیم که از آن می ترسیم. دیدی برعکس می شه. داد می زنم ساکت شو بدتر صدای گریه اش می ره بالا. یا با ترس...
11 آذر 1392

شیرین تر از عسل

داشتم تلویزیون نگاه می کردم. صبا به پروبالم پیچیده بود که بهم شکلات آدامسی بده. من هم هی می گفتم باشه ولی بلند نمی شدم. تو این گیـرو دار محکم بغلش کردم و گفتم چقدر شیـرینی مامان! و باز هم به دیدن تلویزیون ادامه دادم . می دونی صبا چی گفت:   مامان اگه بهم شکلات آدامسی بدی شیرین تر میشما ! من و باباش با تعجب به هم نگاه کردیم و خندیدیم. سهیل صبا رو گــــاز می گیره بـــدجور! صبا سهیل و می زنــــه بدجور! سهیل مـــــو می کشه بدجور! جفتشون جیغ می کشن بـــنـــفش! این قدر که سارا رو تکالیفش از من امضا می گیره دفتــــز ثبت ازدواج نگرفته! راستی برنامه کلاسی تصویری واسه کلاس سارا طراحی کردم و رو بنـــر 80در 100 چاپش کردم. اگه کارم...
4 آذر 1392