شاد با فرزندانمان....

تقديم به كودكان دلبندم: سارا , صبا و سهيل

نه یک نه دوتا

سلام دوستان خوبم. من و باش تازه  20 تا نظر نخونده رو دیدم .کجا؟ تو نظرات خصوصی. واقعا باید ببخشید. نمی دونم چطور شد که اینقدر دیر شد. در هر صورت دلم روشن شد. مریم، زهرا، آناهیتا و دوستان دیگه. از اینکه برام نظر گذاشتین ممنونم.
3 آذر 1392

خوابهای فضایی

خوابهای طلایی که یادتونه. این خوابها فضایی اند. کم پیش اومده که از تخت بیفتند. البته صبا کوچیکتر که بود خیلی می افتاد. پیرم کرد از بس نصفه شب زهره ترکم کرد. سهیل نمیفته ولی بین تخت و دیوار گیر می کنه. خلاصه بهتر بود دوربین مدار بسته کار می گذاشتم و مثل نمایش ترومن ماجراهای بچه ها رو به نمایش می گذاشتم. باور کنید پولدار می شدم. ...
1 آبان 1392

بدون عنوان

بالاخره گوش صباخانوم سوراخ شد. خیلی دخترم پیگیر بود. وقتش رسیده بود که این کار انجام بشه. با وجودی که دیگه کارش به التماس و تهدید و چرا و کی رسیده بود،  می ترسیدم بعد از سوراخ کردن یه گوش دیگه اجازه نده که دومی هم سوراخ شه. برای همین یه بار بهش گفتم:" باشه عزیزم گوشت رو سوراخ می کنم ولی باید بدونی که یه ذره درد داره." می دونی چی جواب داد :"باشه، تمُل ممی کنم" یعنی تحمل می کنم. کلی خندیدم. و واقعا هم تحمل کرد. مثل خانوما نشست تا کارش تموم بشه. خیلی هم خوشحال بود. ولی به همه می گفت: " اگه می خوای به گوشوارم دست بزنی باید از  من اجازه بگیری. وگرنه دعوات می کنم. و..." خلاصه این روزها فقط با شیرین زبونی هاش مارو می کشه. گاهی این قد...
20 مهر 1392

سحر

رواق منظر چشم من آشیانه ی توست. کرم کن و فرود آ که خانه خانه ی توست. دوستان عزیز. بهترین خبر رو تو این پست می شنوید. من عمه شدم. سحر پناهی به جمع ما پیوست. قدمش برای همه خیر باشه. سحرم دولت بیدار به بالین آمد   گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند. سحر بلبل حکایت با صبا کرد            که عشق روی گل با ما چه ها کرد قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس   که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست    از رهگذر خاک سر کوی شما بود             هر ن...
14 مهر 1392

شیرین زبونی ها

داشتم اسباب و اثاثیه آشپزخونه را یواش یواش جمع می کردم برای اثاث کشی (وقت گل نی) که سارا تمایل به همکاری نشون می داد و دست به کار شده بود. طولی نکشید که پسر بلا که تازگی یاد گرفته در کابینت بدون دستگیره رو هم از بالا باز کنه شروع کرد به خرابکاری. من هم دستپاچه شدم و به سارا گفتم عزیزم می دونم که می خوای کمک کنی ولی الان بهترین کمک اینه که سهیل رو سرگرم کنی . سارا همراه سهیل از آشپزخونه بیرون رفت ولی بعد از چند دقیقه برگشت و آروم گفت:" آخه می دونی مامان من نمی خوام این فرصت رو برای یادگرفتن اثاث کشی از دست بدم. ممکنه دیگه این فرصت برام پیش نیاد." منم که دلم برای لفظ قلم صحبت کردنش قنج رفته بود. بوسیدمش و گفتم . تو دختر باهوش هستی و به موقع می...
13 شهريور 1392

و اما بعد

سلام عرض می کنم بعد از یک غیبت کبری. بشنوید از صبا جون: صبا به تازگی یاد گرفته با کمک مایع صابون و انگشتهای اشاره و شست حباب درست کنه افتاده به جون مایع صابون  و مامان باید با در زدن و دعوا صبا رو از دستشویی بیرون بیاره. یه روز این دخترک از دستشویی اومد بیرون و به مامانش گفت: دیدی زود اومدم بیرون؟ دیگه دختر خوبی شدم؟ مامان: آفرین عزیزم . همان لحظه صبا رو کرد به بابا و گفت: بابا چرا صابون دستشویی رو پر نمی کنی؟ مامان: پس بگو چرا زود اومدی بیرون!   صبا از من درخواست بالا بالا کرد و خوشبختانه من سر سارا از این جنگولک بازیها درآورده بودم و فلش کارتهای مشابهی خریده بودم. بنابراین درخواست به سرعت اجابت ش...
26 مرداد 1392

اخراجیها

مثلا امسال تصمبم گرفته بودم که روزه بگیرم. هرچند که سهیل رو کامل از شیر نگرفتم ولی مقدارش رو خیلی کم کردم.اما قبل از ماه رمضان پنچر شدم و زاپاس هم نداشتم و خلاصه هنوز که نتونستم روزه بگیرم. خدا رو شکر موضوع مهمی نبود الکی الکی سردرد شدم و ضعف کردم و بعدش هم دپرس شدم. در هر صورت شوهر عزیزم و مادر مهربانم با زبان روزه مریضداری کردندو. دخترها هم که حسابی از موندن خونه ی مادربزرگها حال کردند. صبا خانوم که می گفت مامان هروقت یخمک و بستنی تموم شد من دلم برات تنگ میشه. سهیل هم حالش گرفته شده بود همینکه تنها افتاده بود. و هم اینکه من حال درست و حسابی نداشتم. پسر طلای من دیگه باید حتما با تلفن صحبت کنه. خیلی باحاله. ادا و اطوار در میاره و روی وزنش ...
31 تير 1392