شاد با فرزندانمان....

تقديم به كودكان دلبندم: سارا , صبا و سهيل

روز به یادماندنی

واحد درسی این هفته صبا "واحد خانواده" است. از هفته قبل نماینده ی مادرها با من تماس گرفته بود تا هماهنگی لازم برای یک برنامه جالب را انجام دهد. قرار بود که یک یا چند نفر از اعضای خانواده بچه ها  در روز مشخصی  به کلاس بچه ها بیایند و معرفی شوند. قرار بود خود بچه‌ها ندانند تا غافلگیر شوند. طبق تقسیم بندی امروز نوبت صبا بود. من هم با عزیز و عمه هماهنگ کرده‌بودم. وقتی وارد کلاس شدیم، صبا حسابی غافلگیر شده بود. البته عمه جون زودتر از ما اومده بود و اولین مهمان بود. اقوام چند تا بچه دیگه هم حضور داشتند و به ترتیب معرفی شدند  و خاطره‌ای تعریف کردند. من هم خاطره "نجات پستونک" را تعریف کردم. عزیز هم یک...
10 آذر 1393

آغاز مدرسه

شروع سال تحصیلی مبارک.   نمی دونید صبا چه ذوقی داره واسه پیش دبستان. صبح زود بلند میشه. شب تلاش میکنه ساعت 9 بخوابه. احساس می کنم داره بزرگتر میشه. برخلاف پیش بینی من که همیشه فصل مدرسه دیر می رسیدم اداره ، خوشبختانه گوش شیطون کر این اتفاق نیفتاد.   خانم خانما روز جمعه  ، تو حیاط خونه مامانی سربه سر گربه گذاشته بود و پیشو هم چنگش زده بود. اول صداشو در نیاورد و یواشکی به سارا گفت. دایی جون متوجه شد که مشکلی پیش اومده به من گفت و من هم رفتم سراغش. ترسیده بود به من بگه. نوازشش کردم و دستش رو شستم و بتادین زدم. خدا رو شکر زخمش عمیق نبود. خلاصه قرار شد مامانی دیگه به پیشو غذا نده و از حیاط خونه بیرونش کنه. صباجون؛ سه...
6 مهر 1393

دو روز با سحر

خوب  از اونچایی که نشد تو وبلاگ برادرزاده بنویسم اینجا می نویسم که یادم نره. دو رو ر با سحر جان شهمیرزاد بودیم. صبحا کله سحر با کلمه "آب" سحر خانوم بیدار می شدیم و  مامان و بابا برای خوابوندنش پروژه داشتن چون باوجود سه تا شیطونک دیگه بهنامهای سارا صبا و سهیل کار آسونی نبود. بنابراین سحر جون اینقدر بیدار بود  که خواب غلبه کنه حالا رو دوش والدین یا هر جای دیگه. و وقتی بیدار می شد که اندکی رفع خستگی شده باشه. بابا که از شب تا صبح چندبار بیدار می شد  تا هوای نینی سحر رو داشته  باشه. خلاصه کلی با طوطی خانم حال کردیم و اخمای خوشگلشو  خوردیم.
10 شهريور 1393

مسافرت

تا یادم نرفته از مسافرت همدان بگم.همدان کرمانشاه و قزوین غار علیصدر ، تله کابین عباس آباد،  طاق بستان و بیستون کرمانشاه و همه جای قزوین. برخلاف تصورم یه روز  زمان کمی برای دیدن قزوینه. دست کم سه روز وقت می خواد تا سیر جاهای دیدنی این شهر قدیمی رو ببینی. راستی قطاب گلی رو فراموش نکنید. خیلی خوشمزه است.  کرمان شاه شهر زیبا آرام و دارای مردمانی بسیار بافرهنگ بود. 
1 شهريور 1393

تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

خوب از کجا شروع کنم.  خبر اینکه بالاخره جشن تولد گرفتیم . این بار برای هر سه تاشون. حقیقتش  در واقع باید برای دخترا می گرفتم ولی  گفتم سهیل پسرم هم تا الان جشن تولد نداشته یه وقت دلگیر می شه.  راستش وقتی دیدم مهمونا برای هر سه تا کادو آوردن شرمنده شدم. به هر  حال دست همه درد نکنه.  تشکر ویژه از بهمن و نگار  واسه چسبوندن تزئینات. تشکر ویژه از عمه جون  و عزیز واسه کمک در تهیه غذا و خوراکی ها تشکر ویژه از مامانی واسه شیرینی خوشمزه خونگی ، سبزی و بورانی همینطور تشکر از پرارین ، دوست مدرسه ای سارا که کادوها رو باز کرد و  به مجلسمون صفا داد. امیدوارم کسی رو جا نذاشته باشم امسال دختر...
1 شهريور 1393

قلم فرسایی

اگر قلم مرا یاری کند چه خوب می شود . چه خوب می شود اگر پیدایم کند. گم شده‌ام. نمی دانم کی نمی دانم کجا. آشوبی دارم .  حتی اشک هم مرا یاری نمی کند. تا به حال اینقدر در فریبکاری مهارت نداشتم. لبخند می زنم. آرام می گیرم. حوصله به خرج می دهم. اما به خدا پیدا نیستم. آشوبی دارم. قلبم از من فرمان نمی برد. خواب مرا به آغوش می کشد اما آرامم نمی کند. شاید قلم مرا یاری کند. دلم هوای غروبی را دارد که ماهها به طول انجامیده. هر جا چشم می اندازم پیدایش نمی کنم. از حرف خسته‌ام. از خودم خسته‌ام. ترس و نگرانی  مرا دوره می کنند. انگار خوراک خوبی پیدا کرده‌اند. اما من که نمی خواهم خوراکشان شوم. آخر من مادرم. می گذارم کودکانم در ...
22 تير 1393

خواب راحت

چقدر خوبه مامان گرمایی باشده بقیه اهل منزل سرمایی!  فکرشو بکن که فقط توی هال اسپیلت باشه. اون وقت بچه ها پیش کی می خوابن؟ - باباجون! .  کی تا صبح مشت و لگد می خوره؟ - باباجون! کی زابراه می شه؟ باباجون!البته ناگفته نمونه که اگه مامان صدای نق نق نی نی هاشو بشنوه از خواب بلند میشه و براشون آب  میاره .   سهیل عزیزم به مرحله جدیدی از رشد پا گذاشته: "لجبـــازی"؛ جوراب در نمیاره، کفش درنمیاره، کانال تلویزویون نباید عوض بشه حتی اگه نگاه نکنه، دم سارا شده و ... صبا گاهی خیلی خانوم میشه گاهی گریه های الکیش کلافه م می کنه. کلاس ژیمناستیک میره. سارا تمرینات بدمینتون رو از سر گرفته. گاهی هم ژیمناستیک می ره. خلاصه...
24 خرداد 1393

فرزندآوری

نمی دونم چرا تو کشور ما همه چی زوریه. وقتی کنترل بارداری رو  در مراکز درمانی ممنوع می کنید و راههای دستیابی به وسایل پیشگیری از بارداری رو گران و ناهموار می کنید انتظار دارید چه نتیجه ای به دست بیاد؟ مگه نه اینکه یک زوج حق دارند تصمیم بگیرند که چند تا بچه داشته باشند و با چه فاصله سنی؟ کی میتونه حق برنامه ریزی و انتخاب روش زندگی رو از یک خانواده بگیره. ایا واقعا مسؤولین کشور ما از عواقب بارداری ناخواسته بی خبرند؟ آیا سخته که تشخیص بدهید چه کسانی قربانی این نوع بارداری خواهند شد؟ خوب معلومه قشر کم درآمد و کم سواد جامعه! آیا غیر از اینه؟! وقتی این شکلی می خواهید مشکل عدم رشد جمعیت رو حل کنید از چاله درمی آیید و به چاه می افتید. با خانواده...
14 ارديبهشت 1393

مادر و بهشت

گفت : من مادرت هستم که بهشت در دستان من بود... . گفتم: پس چرا الان زیر پای توست؟ گفت: آن را زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم. ...
3 ارديبهشت 1393