شاد با فرزندانمان....

تقديم به كودكان دلبندم: سارا , صبا و سهيل

مسافرت

مسافرت اراک-بروجرد و خرم آباد به روایت تصویر این چشمه داخل مسجدی در روستای ونایی نزدیک بروجرد است که آب بسیار خنکی دارد. این هم یک نما از آبشار بیشه خرم آباد. علی رغم مسیر پرپیچ و خم  و طولانی، دیدن آن ارزش دارد.   جان من شما باشید تو این مسیر نا امن با سه تا بچه وحشت نمی کنید. نه راه پیش داشتم نه پس. بهتر بود همون کنار چشمه می نشستم و بچه ها رو سرگرم می کردم تا بقیه برن و برگردن.  این جا روستای الشتره . میگن توفصل اردیبهشت دشت لاله واژگونش دیدن داره.   این خانوم خوشگله دخمل منه! این هم از قلعه فلک افلاک که نمای بیرونش جذاب تر از داخلشه چه تو...
25 مرداد 1394

تولد صبا

دیروز تولد صبا بود و به همین مناسبت بردمش استخر . به اتفاق سارا و دخترعمو یگانه. بچه ی نترسیه و تقریبا حرف گوش نمی ده . اول کار می خواست تو استخر بچه ها شیرجه بزنه. جلوشو گرفتم و براش توضیح دادم که تو عمق کم نمیشه و خطر داره.خلاصه با پا پرید تو آب. دو تا خانوم تو استخر بودن که صفر کیلومتر بودن. داشتم بهشون حرکت لاک پشت رو یاد می دادم. وروجک کنارم ایستاده بود و گوش کرد و انجامش داد. فهمیدم باید غیر مستقیم بهش آموزش بدم.  خودم هر کار کردم نتونستم  رو آب به پشت بخوابم.  با شل کرن مشکل دارم. مخصوصا که صبا خانوم هر 5 دقیقه پیام بازرگانی پخش می کرد. تو این 5 ساعت 60 بار قهر کرد . عینکش هم که خدابیامرز شد. سهیل خیلی شیرین شده. هنو...
17 مرداد 1394

عکاسی

  بالاخره موفق شدم بچه ها رو ببرم عکاسی. سهیل پسرم اولین بار بود که می بردمش آتلیه. عکاسه پسر جوونی بود که  برای خندوندن بچه ها  به شکل خنده داری میخندید. بچه ها رو هم با عبارت های آبجی بزرگه، آبجی کوچیکه و داداشی صدا می زد. عکسها خوب شدن مخصوصا سهیل. وقتی برای انتخاب عکسها رفتیم کلی خندیدیم تو هر عکسی یکی از این سه وروجک  خراب کرده بود. البته بااین حال بیستا عکس درست و درمون از توش دراومد. با تشکر از آتلیه میلاد سمنان
17 مرداد 1394

بای بای پوشک و ...

خوب بالاخره بعد از 6 سال متمادی و 2 سال غیر متمادی  از شر پوشک بچه راحت شدم. ولی این آخری واسه خودش پروژه بود. من و بابا خسته نباشیم. سهیل جون تو صحبت کردن پیشرفت کرده. بالهجه خاصی هم حرف می زنه . حسابی هم به صبا حسادت می کنه. صبا هم همش فک میکنه که من به سارا و سهیل بیشتر اهمیت میدم. بغلش می کنم می بوسمش و به نظر می رسه با بالا رفتن آمار ناز و نوازش این احساسش کمتر شده. سارا دیروز رو روزه کامل گرفت. کلاسهای تابستانه هم برای خودش داستانیه ها. اوه یاد سینما 5بعدی افتادم. ترن هوایی. منکه حسابی جیغ زدم. آخه من تجربه واقعی ترن سواری رو تو مشهد داشتم. وحشتناک بود. خلاصه با دخترا خوش گذشت. قارچ سوخاری اسنک محبوب سارا و با...
30 خرداد 1394

دایی جان وحید- تبریک

وبلاگ امروز با یک خبر داغ، باحال و مسرت بخش به روز میشه   دایی جان وحید عزیز ، انتخاب مقاله تون رو در بیست و سومین کنفرانس برق کشور به عنوان مقاله برتر تبریک می گم  یه عکس بده بزاریم تو پست.   امیدوارم موفقیتهای باحال تر در کنفرانسهای بین المللی رو به دست بیاری.   http://ece.ut.ac.ir/node/100800?destination=node%2F100800   کوچولوهای من، پشتگار رو  از دای یاد بگیرید. تو این وانفسا که مدرک فروشی شده و یکی از ارزشهایی که گاها ضدارزش قلمداد میشه تلاش و کسب علمه، بدست اوردن همچین موفقیتهایی شیرینی رو به کام آدم برمی گردونه. برای لذت خودتون کار باارزش انجام بدین. باز هم آفرین به دایی وحید...
30 خرداد 1394

عید 1394

با سلام و تبریک سال نو   تو عید دیدنی هر کی از سهیل می پرسید که اسمت چیه می گفت:"تن تن" یعنی "بن تن". خدا رو شکر صحبت کردنش بیشتر شده. گاهی با لهجه خاصی جواب می ده که دل آدم و می بره موش و گربه رو دیدید؟! سهیل و صبا. یه هفته تعطیلی رو پشت سر گذاشته بودیم از صبا پرسیدم:" به شما پیک ندادن؟" گفت نه. پرسیدم فتویی چیزی ندادن انجام بدی؟ گفت:" چرا یه کتاب دادن که باید انجام بدیم." (بی خیالی رو باش)   و اما از پیک صبا خانم که تو صفحات انتهاییش جدول کشیده بود که وضعیت آب و هوا رو برای روزهای اول تا 13 فروردین نقاشی کنند. تنظیم ترتیب صفحات رو داشته باشید. راستی امسال سهیل هم تخم مر...
17 فروردين 1394

تربیت بدون فریاد

هرچند خواندن کتاب به تنهایی تغییری در نگرش و رفتارمان نمی گذارد ولی خواندن این کتاب یعنی "تربیت بدون فریاد" خالی از لطف نیست. یادمه سفارش این کتاب رو به دایی جان وحید داده بودم. ظاهرا مادرم این کتاب رو تو بارو بندیل دایی دیده بود و به ماجرا پی برده بود. یه روز که سر بچه ها داد زدم ازم پرسید:" کتابو نخوندی؟!" عجب گیری کردیما! ...   چند جمله از کتاب رو براتون می گذارم، اگه دوست داشتید تهیه کنید.   "رنج و سختی اغلب مهمترین عامل سرعت بخش تغییرات بزرگ است." " هرگاه تسلیم واکنش هیجانی ناشی از نگرانی شویم، دقیقا به ایجاد همان شرایطی کمک میکنیم که از آن می ترسیم." "بی خردی یع...
17 فروردين 1394

گروه سرود یلدا

صبا جون تو پیش دبستانی کوچکترین غزل حافظ رو یاد گرفته بود و از بر کرده بود. قرار داشتند شب یلدا واسه بزرگترا بخونند و جایزه بگیرند. سارا هم که معمولا سعی می کنه از قافله عقب نمونه این غزل رو حفظ کرد. خلاصه شب یلدا رسید. خونه ي باصفای مادر بزرگ و جمع شاد و مهربان فامیل. بعد از یه شام سنتی مخصوص شب یلدا، شب چره و خنده و صحبت، نوبت فال حافظ رسید. دایی رضا مأمور خواندن فال حافظ شد. خواهرزاده ها هم دورش جمع شدند و منتظر بودن غزل مورد نظر باز شه. خلاصه نوبت فال هرکی که می شد باز کردن کتاب حافظ یک درمیان  با سارا و صبا بود. ولی این غزل نیومد که نیومد. تااینکه نوبت فال ما رسید و با کمک امدادهای غیبی واسه یک فال خانوادگی نیت کردیم  و گروه ...
28 دی 1393

درهـــم برهــــم

صبا خانوم گاها شلوار ورزشی می پوشه همراه خواهرش میره ورزش و                      اونجا تبلت بازی می کنه! دیگه! یه شب براش یه قصه گفتم کفش برید! گفت: چه قصه جالبی . الان دیگه با این قصه خوابم میگیره. می دونم دوست دارید برای شما هم تعریف کنم ولی شرمنده چون من دراوردی بود یادم نیست. مثل مدل کلاهش که بافتم! عاشق لبخند اول صبحشم. سرحالی و سرزندگیش منو سرحال میاره. البته که پرروبازیهاش هم گاها کلافه ام میکنه ولی در کل برام لذت بخشه! یه بار برق لب براش خریدم که دلش خوش باشه. یه شب زد دفتیم مهمونی . ده بار تو مهمونی ازم پرسید : مامان ببین رژ لبم پاک نشده؟ می گفتم نه! می گفت آخ جوون و...
16 دی 1393