سهیلسهیل، تا این لحظه: 8 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره
ساراسارا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره
صباصبا، تا این لحظه: 11 سال و 1 روز سن داره

شاد با فرزندانمان....

برچسب های جادویی

مطلبی توی کتاب "این طوری هم می شود " خواندم که در آن به روش تربیتی جالب و ساده ای برای رفع  رفتارهای تادرست کودکان اشاره شده بود. من هم تصمیم گرفتم این روش رو امتحان کنم. برای این کار به یک سری برچسب های آفرین نیاز داشتم که از بازار تهیه کردم. بعد با سارا راجع به تصمیمم صحبت کردم. با کمک هم یک جدول کشیدیم و بالای آن نوشتیم جدول خوش اخلاقی سارا موقع بیدار شذن از خواب. هر صبح یا بعد از ظهر که با لبخند از خواب بیدار می شد با انتخاب خودش یک برچسب به یکی از خونه های جدول زده می شد. هر موقع هم كه بداخلاقي مي كرد جاي برچسب خالي مي ماند. براي پر شدن آن بايد صبر مي كرد تا سه برچسب پشت سر هم بگيرد. وقتي هم جدول 10روزه اش كامل شد رسما فاميل نزديك ...
30 آذر 1390

لي لي لي لي حوضك

يادمه وقتي سارا 3 سالش بود گاه گاه مجله دوست خردسال رو براش مي خريديم. چيزي كه برام جالب بود اينه كه درست موقعهايي كه منتظر ورود يه خواهر كوچولو براي سارا بوديم همين طور اولين ماههاي تولدش، تو اين مجله ها شعرهايي در اين باره چاپ مي شد. يا حتي يكي از موضوعاتي كه در برنامه هاي كودك (فيتيله، عمو مهربون) مطرح مي شد تولد خواهر يا برادر و تبعات بعدش بود. شايد اين برنامه ها و مطالب هميشه هست و من حساس شده بودم و توجه ام جلب مي شد. يكي از شعرهاي قشنگ استاد ارجمند مصطفي رحماندوست رو براتون مي نويسم:  لي لي لي لي حوضك دوتا عروسك يكي بزرگه اون يكي كوچك يكيشون منم يك و دو و سه هر روز با بابا مي رم مدرسه مامان به بعدي ميگه كوچولو ما ...
29 آذر 1390

هديه قشنگ سارا به پدر و مادر

مادر بده  مژده که من                               درس الفبا خوانده ام امروز با آموزگار                                من آب،  بابا خوانده ام آموزگارم آب را                                    با مهربانی بخش کرد او با نگاه گرم خو...
22 آذر 1390

ميدونم خيلي دير كردم

خوب حالا بايد از كجا بگم . يك لحظه! آهان سارا كلاس اوليه. چقدر حال ميده وقتي در جواب ديگران ميگي: دخترم كلاس اوله چقدر درسهاشون قشنگ شده. رياضيشون سختتر شده ولي به نظر من خيلي به تقويت خلاقيت بچه ها كمك ميكنه. توي آبانماه بود كه اولين املا رو به سارا گفتم. چقدر شيرين. هفته اي يكبار هم والدين بايد املا بنويسند. وقتي كلمه آب رو ياد گرفتند يك شعر زيبا در اينباره براي والدين ارسال كردند كه زيبا و سرشار از احساس بود. يادم باشه حتما براتون بنويسم. صبا خيلي بلا شده. هم اذيت ميكنه و حرف گوش نميده، هم خيلي شيرينه. شيرين زبونيهاش حسابي ما رو مي خندونه.     يه روز دعواش كردم آخه هرچي مي گفتم نكن ادامه ميداد. از اون كار دست بردا...
22 آذر 1390

ياري از غيب

يادمه وقتي مادرم مي خواست بنايي شروع كنه مونده بودم كه صبا رو چه كار كنم. مخصوصا كه داشتم از شير مي گرفتمش و هر دو عصبي بوديم. يكي دو هفته اي پيش عزيز گذاشتمش ،‌به اين اميد كه تو اداره مهد باز بشه. ولي هي امروز و فردا مي كردند و من هم مونده بودم چه كار كنم. يه روز نشسته بودم و توي قلبم با خدا حرف مي زدم. گفتم كه گير افتادم. نمي دونم چه كار كنم. در عين حال داشتم با گوشي ام ور مي رفتم كه چشمم به اسم ستاره خورد. يك دفعه انر‍ژي گرفتم . ايستادم و به ستاره زنگ زدم. الو سلام . من مامان صبا م............: /اره مامانم نگه ميداره. باورم نمي شد. فرداش قرار گذاشتم . ستاره و مادرش رو خونشون ملاقات كردم. عكس صبا بغل مادر ستاره روي تاقچه بود. يادگ...
20 آذر 1390
1