شاد با فرزندانمان....

از صبا گفتن

1391/1/12 9:56
نویسنده : ليلا
478 بازدید
اشتراک گذاری

يه روز صبا رو دعوا كردم . برگشت بهم گفت: چيه هي هي هي غرغر مي كني . من مونده بودم عصباني باشم يا بخندم.

يه روز صبح از خواب بلند شد و گفت: وقتي مي گم شكلات بده ، نگو بسه!

خيلي زبل و لجباز شده . همه اذيت و آزارش يك طرف  شيرين زبوني هاش طرف ديگه. چند وقتيه قاتل ر‍‍ژ لب و كيف پولم شده. يه روز كيف پولم رو خالي كرده بود و من بي خبر رفتم خريد. خواستم از خودپرداز پول نقد برداشت كنم كه ديدم هيچي تو كيف پولم نيست . دست از پا درازتر برگشتم خونه تا كارتم رو پيدا كنم.

صبا خيلي دوست داره مستقل باشه. بيشتر كارهاشو زودتر از معمول ياد گرفت. اول از پا كردن كفش و جوراب شروع شد تا به شلوار پيش بندي و كاپشن و كلاه رسيد. اولش كمي آزار دهنده بود چون بايد كلي معطل مي شدم تا خودش كارشو بكنه ولي در عوض الان راحتم. بچه م سه سوته حاضره

جملات قصار صبا ي شيرين زبون:

-گفتم با من شوخي نكن!(برگرفته از ديالوگ رضا عطاران در تبليغات قبل از شرك)

-وقتي مي گم آبنبات بده ، نگو بسه

-تو با من چي كار داري؟

-آهاي مامان چي كار مي كني موهامو كندي!(هرچند هم يواش موهاش رو درست كنم بايد اين جمله رو بگه)

-سيندرلا خوشگل صورتي بذار(منظور سي دي)

-لاك پشتهاي اين جا

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف