شاد با فرزندانمان....

سحر

رواق منظر چشم من آشیانه ی توست. کرم کن و فرود آ که خانه خانه ی توست. دوستان عزیز. بهترین خبر رو تو این پست می شنوید. من عمه شدم. سحر پناهی به جمع ما پیوست. قدمش برای همه خیر باشه. سحرم دولت بیدار به بالین آمد   گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند. سحر بلبل حکایت با صبا کرد            که عشق روی گل با ما چه ها کرد قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس   که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست    از رهگذر خاک سر کوی شما بود             هر ن...
14 مهر 1392

شیرین زبونی ها

داشتم اسباب و اثاثیه آشپزخونه را یواش یواش جمع می کردم برای اثاث کشی (وقت گل نی) که سارا تمایل به همکاری نشون می داد و دست به کار شده بود. طولی نکشید که پسر بلا که تازگی یاد گرفته در کابینت بدون دستگیره رو هم از بالا باز کنه شروع کرد به خرابکاری. من هم دستپاچه شدم و به سارا گفتم عزیزم می دونم که می خوای کمک کنی ولی الان بهترین کمک اینه که سهیل رو سرگرم کنی . سارا همراه سهیل از آشپزخونه بیرون رفت ولی بعد از چند دقیقه برگشت و آروم گفت:" آخه می دونی مامان من نمی خوام این فرصت رو برای یادگرفتن اثاث کشی از دست بدم. ممکنه دیگه این فرصت برام پیش نیاد." منم که دلم برای لفظ قلم صحبت کردنش قنج رفته بود. بوسیدمش و گفتم . تو دختر باهوش هستی و به موقع می...
13 شهريور 1392

و اما بعد

سلام عرض می کنم بعد از یک غیبت کبری. بشنوید از صبا جون: صبا به تازگی یاد گرفته با کمک مایع صابون و انگشتهای اشاره و شست حباب درست کنه افتاده به جون مایع صابون  و مامان باید با در زدن و دعوا صبا رو از دستشویی بیرون بیاره. یه روز این دخترک از دستشویی اومد بیرون و به مامانش گفت: دیدی زود اومدم بیرون؟ دیگه دختر خوبی شدم؟ مامان: آفرین عزیزم . همان لحظه صبا رو کرد به بابا و گفت: بابا چرا صابون دستشویی رو پر نمی کنی؟ مامان: پس بگو چرا زود اومدی بیرون!   صبا از من درخواست بالا بالا کرد و خوشبختانه من سر سارا از این جنگولک بازیها درآورده بودم و فلش کارتهای مشابهی خریده بودم. بنابراین درخواست به سرعت اجابت ش...
26 مرداد 1392

اخراجیها

مثلا امسال تصمبم گرفته بودم که روزه بگیرم. هرچند که سهیل رو کامل از شیر نگرفتم ولی مقدارش رو خیلی کم کردم.اما قبل از ماه رمضان پنچر شدم و زاپاس هم نداشتم و خلاصه هنوز که نتونستم روزه بگیرم. خدا رو شکر موضوع مهمی نبود الکی الکی سردرد شدم و ضعف کردم و بعدش هم دپرس شدم. در هر صورت شوهر عزیزم و مادر مهربانم با زبان روزه مریضداری کردندو. دخترها هم که حسابی از موندن خونه ی مادربزرگها حال کردند. صبا خانوم که می گفت مامان هروقت یخمک و بستنی تموم شد من دلم برات تنگ میشه. سهیل هم حالش گرفته شده بود همینکه تنها افتاده بود. و هم اینکه من حال درست و حسابی نداشتم. پسر طلای من دیگه باید حتما با تلفن صحبت کنه. خیلی باحاله. ادا و اطوار در میاره و روی وزنش ...
31 تير 1392

فینفیلیها

سهیل عزیزم. این روزها مأمور تهیه ی خوراکی برای مورچه ها شدی. دلم خوشه بهت سیب زمینی سرخ کرده می دم یا نون تازه دستت می دم که نوش جان کنی ، بعد از نیم ساعت که پا می گذارم تو هال زیر پام یه چیزای خیس خورده ای له می شه. آره جونم این خوراک ها همه جا رفته اند الا شکم جنابعالی. مجبورم کردی که نوبت دکتر برات بگیرم. آخه مثل مورچه رشد می کنی. این روزا تا بچه ی تپل مپل میبینم به شدت حسوردیم می شه و افسردگی می گیرم. صبا خانم قول می دم این دفعه برنامه ی آموزش نقاشی شبکه ی پویا رو طبق فرمایش سرکارعالی بادقت نگاه کنم تا بهت یاد بدم. توقع ها طبق طبق. سارا جونم چرا تب کردی آخه. درد و بلات به جونم. راستی کتاب تربیت بدون فریاد رو خیلی دوست دارم. سعی می ...
10 تير 1392

بالاخره مسافرت

بالاخره بعد از یک سال و اندی بخت مسافرت من باز شد و با بچه ها و دایی ها و مامانی وبابایی رفتیم . سارا و صبا که حسابی از خجالت دریا و ساحل شنی در اومدن . کافیه عکساشونو بذارم تا منظورم رو بهتر بفهمید. صبا صدف جمع می کرد و می ریخت تو دریا و می گفت: دریا گشنشه. یه بار هم من و دخترا رفتیم استخر و خوش گذروندیم. بابا و بچه ها هم با دائی و زندایی رفتند قایق سواری تو رودپی. توی راه برگشت هم حسابی این سه تا شلوغ بازی در آوردند و کله ی ما رو بردند. بعد هم همدیگر رو بغل کردن و خواب رفتند. سهیل جون تا تونست راه رفت. کلاه آفتابیش هم خیلی بهش می اومد. فقط تو راه رفت و برگشت مثل مامانش حالش بد شد. خدا رو شکر بچه ها مریض نشدن . دیشب پیتزا سفارش ...
1 تير 1392

حق طلبی

این صبا خانوم خوب با حق و حقوق خودش آشناست و از گفتن خواسته هاش هیچ ابایی نداره. دیروز با دیدن یه برنامه آشپزی انیمیشن که توش یه بابا با دو تا بچه هاش آشپزی می کند ، گفت مامان ببین اینها هم بچه اند ولی باباشون بهشون اجازه میده آشپزی کنند چرا شما نمی ذارین. ایناهاش ببین بچه کوچیکه داره تخم مرغ رو می شکونه ولی شما نمی ذارین من این کار رو بکنم. و باید بگم که این بار تو حرفهاش اصلا تپق نزد و مِن مِن نکرد ناقلا. خوب من هم گفتم باشه یه روزی با هم آشپزی می کنیم. آدم این فیلمای خارجی رو می بینه شک می کنه. خیلی با بچه هاشون با صبر و احترام برخورد می کنند. مثل یک روانشناس حرفه ای . حتی اگه در واقعیت هم این طور نباشه خیلی خوبه که تو فیلمهاشون رعایت...
22 خرداد 1392

بدون عنوان

خيلي وقته كه ننوشتم.بگذريم. مدرسه ي سارا تموم شد. كلي بار از رو دوشم برداشته شد. هنوز برنامه ي درست و درموني براي ائقات فراغتش ننوشتم. كمي خط تحريري كار مي كنه و يه نگاهي هم به درس فارسي و رياضي. سفارش كتاب از كتابخانه ي رنگين كمان و ديدن تلويزيون و بازي و خوابيدن خونه ي ماماني. از يكشنبه كه كارنامه اش رو مي دن يك كتاب ميوه چيني از ططرف مدرسه دريافت مي كنه و دو بار بايد در تابستان بره مدرسه و امتحان بده. همينطور از يكشنبه كلاس سفال و نقاشي اش شروع ميشه. خطش خيلي خوبه. بايد تابستون حسابي كتاب و مجله بخونه چون سال بعد انشا داره. باورم نميشه. دختركم سال ديگه ميره سوم. كمي قد كشيده. روسري سرش مي كنه در حالي كه لنگاش لخته.   صبا كتك...
15 خرداد 1392