سهیلسهیل، تا این لحظه: 8 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره
ساراسارا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره
صباصبا، تا این لحظه: 11 سال و 1 روز سن داره

شاد با فرزندانمان....

سهييييييييييل

آخه تو چه مشكلي با اين خواب وامونده ي من داري پسر! چند وقتيه  بي قرار شدي نمي دونم به خاطر دندونه يا بازيگوشي. ديشب اينقدر دست و پا مي زدي تا برسي به برجي كه خواهرات با آجرهاي اسباب بازي ساخته بودند و خرابش كني كه اگه بابا ولت مي كرد پر مي زدي. حالا مي توني بگي مامان عروسك بازي تموم شد . من هم مي خوام مثل دخترات وروجك بشم. هميشه سر نماز از خدا مي خوام براي تربيت درست بچه هام به من صبر و تدبير بده. بايد اقرار كنم گاهي خيلي عصبي مي شم.ولي قول داده ام  يك اصل رو فراموش نكنم. شادي حق بچه ها و خانواده هاست. پس قهر و خشم دوام زيادي نداشته باشه و يادم باشه خنديدن به مشكلات اونا رو بهتر از پا در مياره. مثلا اگه يه ليوان آب ريخت رو ...
30 خرداد 1391

فقط يكي بيشتر

روي صحبتم با اونايي است كه دو تا بچه دارن. باباجان من فقط يه بچه بيشتر از شما دارم. خدا براي هم مون ببخشه و عاقبتشون به خير باشه. اما خداييش ايول خودم و اونايي كه سه تا دارن.
15 خرداد 1391

روز پدر مبارك

همسر عزيزم روزت مبارك.  سايه پرمهرت بر سر من و بچه ها پردوام باشه. تكيه گاه محكم زندگيم تويي. هميشه به تأييد و حمايت تو نياز دارم. همراهم باش تا شادي در قلبم باشد. پدر مهربانم. هنوز آهنگ چرخاندن كليد در قفلِ درخانه در گوشم مي زند. صدايي كه مي شنيدم و مي گفتم بابا اومد. لبريز از شوق و انرژي به سويت مي دويم و در آغوشت غرق لذت مي شدم. از خدا مي خواهم توفيق عبادت نگريستن در صورت تو و مادرم را طولاني و طولاني تر كند. روزت مبارك.
15 خرداد 1391

باي باي پوشك

عمليات حذف پوشك از پوشاك صبا از دو هفته قبل  آغاز شد. روز اول: صبح تا ساعت 11.5 در حياط به سر برديم. خبري نشد. برگشتيم خونه. توي دستشويي خبري نشد. پوشك شد تا فردا صبح تا 11.5 در حياط. "صبا جيش داري؟" -" نه" . در دستشويي خانه موفق شد. "من تونستم جيش كنم" صبا خيلي خوشحال شد. فكر كردم دست كم تا نيم ساعت ديگه خبري نخواهد شد. پس شورت آموزشي  پاش كردم. يك ربع بعد گفت مامان جيش كردم.  بلافاصله عوضش كرم و شورت آموزشي دوم رو پاش كردم. نشست روي صندلي  تا نقاشي كنه. من هم پيشش بودم. واي هنوز دفتر باز نشده صندلي خيس شد. شستمش و يك شورت عينكي پاش كردم با يك كهنه وسطش . صندلي رو بردم حمام و آب كشيدم. هنوز از حمام در نيامده گف...
8 خرداد 1391
1