سهیلسهیل، تا این لحظه: 8 سال و 9 روز سن داره
ساراسارا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره
صباصبا، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

شاد با فرزندانمان....

سلام به فصل بهار

سلام به تو فصل بهار که صدای قدمهات رو می شنوم. نه اصلا خودتی که اومدی. فکر کنم وجود خاکی من با تو از هر فصل دیگه ای سازگارتره. حس تازه ای دارم. امیدوارم تو بغچه ت سوغاتی های خوبی برام باشه. خدای بهار. شکرت می کنم. امسال هم مثل همیشه به ما برکت بده. سلامتی ، فهم ودانش ، محبت و عشق و هر چه خوبی ماورایی است روزی مان کن. خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرم. از این بابت خوشحالم. درسته باید خرسند بود نه نگران نه متأسف. خدایا کمک کن تا آدمهای حقیر نه خوشحالم کنند و نه غمگین. نه محبتشان را داشته باشم و نه نفرت. یاری ام کن تا آنگونه باشم که تو می پسندی. شاید این آخرین یادداشت 91 باشه پس جا داره از همه ی اونایی که برای خوندن نوشت...
27 اسفند 1391

روزهای پایانی سال 91

سارای عزیزم! خوشحالم  بالاخره اعتماد به نفس ورزشی ت رو به دست آوردی و تو آخرین رنکینگ از دو نفر بردی. دفعه ی پیش هم حرفهای امیدوارکننده ای از مربی ها شنیدی. دو تا از دندونای شیریت رو پر کردی. دفعه ی اول همکلاسی هات حسابی ترسونده بودنت. اما تجربه ی خوبی بود تا تحت تآثیر حرفهای دیگران قرار نگیری و پیش داوری نکنی. صبا خانم شما حسابی شیرین زبونی می کنی و قصه ی گنجشک خاکستری رو تا از حفظ نشی ول نخواهی کرد. از فعالیتهای جدیدت هم اذیت کردن سهیل و درآوردن جیغشه. چند شبه که بستنی خوردن بعد از شام رو برنامه ی روتین کردی. دیگه از پنجره ی ماشین پیاده نمی شی و می خوای بزرگ شی. آرزوهای بزرگی داری. مثلا برات موتور بخرم خودت تنهایی بری مهد کودک. یه ر...
20 اسفند 1391

من و بچه هام

سهیل عزیزم 21 روزه که یک ساله شدی. خیلی انتظار بزرگ شدنت رو می کشم. نه اینکه از وجودت لذت نبرم. از دیدنت ، هر دندون جدیدی که در می آری، هر پیشرفت جدیدی که می کنی منو سرشار از لذت می کنه. شیرین زبونی های صبا و سارا ، مهربونی های پدر که بار خستگیش رو پشت در می گذاره و میاد خونه. همه و همه چیزهایی نیستند که از دید من خارج باشند و قدرشون رو ندونم. فقط خسته ام. شما بچه ها همه ی وقت من رو پر می کنید. همه ی فکر من رو هم. گاهی احساس می کنم توی یک جزیزه ی دورافتاده ام. حوصله هم صحبتی با اطرافیانم رو ندارم. دلم م خواد همه ی کارها تعطیل بشه تا پسرم دو ساله بشه.چند وقتی خیلی رو کنترل اعصابم کار کردم تا با حوصله ی بیشتری با بچه ها رفتار کنم. صبا خیلی خوش...
13 اسفند 1391

ماجراهای شنیدنی

-داشتم دنده عقب از پارکینگ می اومدم بیرون. نگو که یه در پارکینگ بسته شده بود. من هم حواسم به یه سمت دیگه بود که همونطور که حدس می زنید خوردم به در بسته. سارا هم که تمام این مدت روش به عقب ماسن بود زد زیر خنده. من هم دعواش کردم که دیدی و چیزی نگفتی؟ اگه سرعتم زیاد بود که ...   - دیشب سهیل رو خوابوندم و رفتم سراغ صبا تا کمی پیشش بخوابم. یهو دیدم سارا هم کنار صبا خوابیده. گفتم"اِ تو اینجایی؟" فوری صبا گفت:" اِ منم که انجام!" . کلی خندیدم و من حسابی ماچشون کردم. اما هنوز دو دقیقه کنارشون دراز نگشیده بودم که صدای فینقیلی دراوومد.   - سهیل دیگه به طور علنی حسودی می کنه. وقتی صبا بغلمه جیغ می زنه و هلش میده تا بلندش کنه. البته م...
5 اسفند 1391

چترباز

صبا جون امروز می گفت که می خواد از خونه چتر برداره از بالای پل (پل روگذر جهاد) بپره پایین. یه وقتایی هم که می خاد سرباز بشه. این دختره آخر یه چتربازی خلبانی یا یه چیزی تو این مایه ها می شه   ...
2 اسفند 1391
1