شاد با فرزندانمان....

تقديم به كودكان دلبندم: سارا , صبا و سهيل

سفر به مشهد

تعطیلات اخیر به اتفاق عمو، عمه و عزیز رفتیم مشهد. خوش گذشت. هم زیارت بود و هم تفریح. فرصت چندانی نداشتیم ولی نهایت استفاده رو کردیم. سه تا سواری داشتیم و توی راه خیلی خسته و اذیت نشدیم. البته رانندگی تحت هر شرایطی برای راههای طولانی خسته کننده است. اما بچه ها حسابی حال کردند. مخصوصا تو پارک ملت و  کوه سنگی. صبا هم حسابی اذیت کرد. سوار تاب می شد و پیاده شدنش با خدا بود. هرچی می دید می‌خواست . مخصوصا وقتی خواب داشت رفتارش اصلا قابل کنترل نبود. هر جا هم که ماشین کرایه ای داشتند برای صبا تهیه کردم، اما بیشتر از بیست دقیقه جوابگو نبود. پدیده شاندیز هم رفتیم. جالب بود. قرعه کشی کردند و  من یک کاسه بشقاب بردم.  تا تونستم عکس...
29 خرداد 1390

شکرانه

خدایا ترا سپاس می گویم.  در هیاهوی شادی‌بخش کودکانم، آنگاه که لبریز از حس خوشایند مادرانه ام،ترا می‌بینم که به من  نگریسته ای، می شنوم که می گویی: "آیا تا به حال در مخیله خود چنین لذتی را تصور کرده بودی؟" چشمهایم را می بندم و می گویم : "نه".  بی درنگ بزرگی و جلالت را، حکمت و مهربانی ات را زیر لب می ستایم. با همه ی وجودم آنچه را به من ارزانی کرده ای، خواهانم.ترا سپاس می گویم با همه ی سلولهای جسمم و همه حواسم، باهمه ی هستی ام . ترا که بندگی ات نکردم آنچنان که شایسته ای، ترا که تَرکم نکردی در ناشکریهایم. اکنون من آن سرمستی ام که هر که را بیگانه پندارم در مستی، تو یگانه را هشیارانه می ش...
5 خرداد 1390

فرهنگ لغات صبا کوچولو:

آبجی        ----->  آجا             دستشویی     ----->      دَس شو           بخور    ----->     بُخ برو         ----->  بُ              دایی              ----->   دادا             ...
13 ارديبهشت 1390

آغاز ثبت اینترنتی خاطرات فرزندانم

به نام خدا. نی نی من سارا که الان خیلی هم نی نی نیست. امسال آمادگی میره. در اولین روزها و ماههای ورود به پیش دبستان خاطرات بامزه ای به جا گذاشته. اولش اینکه روز اول مدرسه از سرویس جا موند و من مجبور شدم از سر کار برم به مدرسه و بیارمش. سارا شخصیت آرام ، مهربان ، به دور از کینه و دلسوز دارد. از اون دخترایی که غمخوار مادرش میشه. سارا تقریبا ۴ سالش بود که صاحب یک خواهر شد به اسم صبا. صبا ۱۶ مرداد ۱۳۸۸ به دنیا آمد که مصادف با نیمه شعبان بود.جالب اینجاست که ساعت تولد سار و صبا یکی است. صبا الان ۲۰ ماهشه و به شدت از خواهرش تقلید میکنه. وقتی که با هم سرگرمند تماشاشون می کنم و غرق لذت می شم. سعی می کنم توی دعواهاشون دخالت نکنم. کتاب "فرزند...
13 ارديبهشت 1390

رقابت، تقليد، عرض اندام و ...

ديشب سارا داشت ماجراي افتادنش از دوچرخه (عيدي سال ۹۰) را براي مادربزرگش تعريف مي كرد. صبا خانم هم به تقليد از خواهرش جلوي مادربزرگ ايستاده بود و همزمان با سارا، به زبان خودش بلغور مي كرد. اگه فقط گوش مي كردي انگار كه يكي داره صحبتهاي سارا رو به زباني بيگانه براي شنوندگان ترجمه مي كنه. سارا پاچه شلوارش رو داد بالا تا جاي ضرب ديده رو نشون بده. صبا هم به زور سعي مي كرد لنگ كوچولو شو بذاره روي ميز. همه غرق خنده شده بوديم. مادربزرگ گيج شده بود كه به كي گوش بده. هيچ كدوم هم دست بردار نبودن. خلاصه چند دقيقه بعد عمه هم آمد و همين نمايش براي عمه جان هم اجرا شد. سارا كه به نظرش اومد ني ني بودن جالب توجه تره شروع كرد چهار دست و پا رفتن و ني ني  ...
13 ارديبهشت 1390

باباجون بفرمایید سوپ ؛ بفرمایید بستنی

ساراجون نزدیک 2 سالش بود . جلوی تلویزیون نشسته بودیم . من مشغول خوراندن سوپ به وروجک بودم. باباجون جلوی تلویزیون خوابش برده بود. یک لحظه رفتم آشپزخانه تا به اجاق سر بزنم. چیزی نکذشته بود که صدای بابا که انگار کابوس دیده باشه، بلند شد.نگاه کردم، دیدم ساراخانوم قاشق سوپ دستشه و می خواسته به زور سوپ تو دهن باباش بریزه. تازه فهمیدم که کوچولوی ما فرق خواب و بیدار رو نمی دونه. بعد از چند دقیقه که بابایی فهمید اوضاع از چه قراره همه زدیم زیر خنده. چند روز قبل تاریخ تکرار شد. حالا نوبت صبا بود که به باباجونش بستنی یخی تعارف کنه. البته توی خواب. خدا رو شکر این بار بابا نترسید. آروم از خواب بیدار شد و یه گاز به بستنی زد. آخه این بچه ها کی...
13 ارديبهشت 1390

سوره قریش، سه بار تکرار

سارا جون در طول سال تحصیلی مقطع آمادگی باید سوره های کوچیک قرآنی رو حفظ میکرد. یه سی دی هم از طرف مدرسه بهشون داده بودند که همه اونها رو به صورت سه بار تکرار داشت. بهترین فرصتی که سارا می تونه با خیال راحت گوش بده و تمرین کنه ، وقتهایی است که سوار ماشین هستیم. بدون مزاحمت کسی فلش ریدرِ ظبط رو که قبلا آماده شده تنظیم می کنیم و گوش می دهیم. تنها کاری که باید انجام می شد این بود که با کمک نرم افزار خاصی سوره ها رو تک تک جدا می کردیم و به نوبتی که خانم معلم می خواست توی یو اس بی می ریختیم و برای سارا جان پخش می کردیم. اینطوری حواس من هم تو رانندگی جمع خودم بود و کاری به سارا نداشتم. تصمیم گرفتم این تک فایلها رو یکی یکی آپلود کنم تا ب...
13 ارديبهشت 1390

پارک بادی

جمعه 2/2/90 بعد از آزاد شدن از قفس زمستانه بالاخره رفتیم پارک بادی . صبا دُم سارا شده بود. بعد از کمی بپربپر سارا رفت سرسره بادی. صبا هم گیر داد که با خواهرش باشه. خلاصه سارا که دلش سوخته بود ، از طرف سُرش بالا می رفت و به صبا هم کمک می کرد بعد از چند بار افتادن بالاخره تا بالای سرسره ، چهار دست و پا با سارا رفت و سر خورد. آخرش هم کله یه پسربچه خورد به چونه صبا و گریه افتاد. سارا خانم دوست مدرسه اش رو پیدا کرده بود و دلش می خواست با اون باشه. چشمم خورد به ماشینهای شارژی بلا استفاده که یه گوشه پارک بودند و بچه ها سوار می شدند. صبا رو بردم اونجا سرگرمش کردم تا سارا از بازی سیر بشه. خلاصه یک ساعت ونیم توی پارک بودند و صبا ...
4 ارديبهشت 1390